![]() | حضرت معصومه سلام الله علیها فاطمه دوم - محمد محمدی اشتهاردی | ![]() |
چنان كه از آغاز ظهور خلفاى عباسى تا اواخر خلافت هارون الرشيد از دادن باج و ماليات به حكومت وقت، خوددارى مىنمودند.
هارون در سال 184 هجرى قمرى پس از به شهادت رساندن امام كاظم (عليه السلام) درصدد برآمد كه طرفداران آن حضرت را در فشار شديد قرار داده، و قم را كه به صورت كانون ضد خلفا در آمده بود، سركوب و تضعيف نمايد عبد الله بن كوشيد قمى را حاكم اصفهان نمود، و به او دستور داد كه ماليات پنجاه و چند ساله مردم قم را وصول كند، او برادرش عاصم بن كوشيد را عامل قم نمود، عاصم اهالى قم را تحت فشار سخت قرار داد، مردم از او اطاعت نمىكردند، او بر فشار خود افزود جمعى از مردم قم پراكنده شدند، شكايت آنها بىنتيجه ماند، سرانجام شورش نموده و به عاصم حمله كردند و او را كشتند، هارون پس از اطلاع از قتل عاصم، عبدالله بن كوشيد حاكم اصفهان را از مقام خود ازل كرد، عبدالله نزد هارون رفت، تا بار ديگر به مقام پيشين خود بازگردد، مشروط بر اينكه هارون از مالياتهاى نپرداخته شده سابق، صرف نظر كند.
استدلالها و قاطعيت پىگير حمزه باعث شد كه قم از اصفهان جدا گرديده و استقلال يافت، و همين حمزه بن يسع حاكم و امام جمعه قم شد، و منبر امامت جمعه را در مسجد جامع قم نصب كرد...
پس از استقلال قم، اعراب اشعرى، به آبادانى و بازسازى قم پرداختند و اين سرزمين را از نظر ظاهر و باطن، رونقى جديد و وسيع بخشيدند.(64)
آرى تشيع علوى كه همواره در طول تاريخ در برابر زور و ستم ايستاده و موجب آزادى خواهى و استقلال شده بود، در همان عصر نيز شكوه خود را موجب آزادى خواهى و استقلال شده بود، در همان عصر نيز شكوه خود را آشكار ساخت و قم را از چنگال ياغيان و دزدان دين و اموال مردم، نجات بخشيد.
مردم قم از رحلت امام رضا (عليه السلام) آگاه شدند؛ و چنين باور كردند كه مأمون آن حضرت را به شهادت رسانده است، وقتى كه مأمون به بغداد رفت، مردم قم، به عنوان اعتراض به او، از دادن ماليات به حكومت او سر باز زدند و مدت هفت سال (از سال 204 تا 211 هجرى قمرى) اين وضع ادامه يافت، و مردم قم همچنان از حكومت مأمون، نافرمانى مىكردند، مأمون شخصى به نام على بن هشام را با نيرويى مجهز براى سركوب شورشيان، به سوى قم فرستاد، على بن هشام با سپاه خود، وقتى به قلعه قم نزديك شد، مردم قم دروازههاى قلعه را روى آنها بستند، على بن هشام و سپاهش، در پشت ديوار قلعه چادر زدند و خيمه به پا كردند و قلعه را به محاصره در آوردند و سرانجام از راههاى قناتها، به داخل قلعه نفوذ كرده و دروازهها را گشودند و وارد قلعه قم شدند، يحيى بن عمران اشعرى شيخ و بزرگ قمىها را با چند نفر ديگر از سران قم را گشتند، قسمتهايى از قلعه را خراب كردند، و مالياتهاى عقب مانده را وصول نمودند، و سپس على بن هشام شخصى به نام (على بن عيسى طلحى) را حاكم قم كرد، و خود به بغداد بازگشت. مردم قم به باسازى قم و جبران ويرانىها پرداختند و در سال 215 هجرى قمرى بار ديگر بر ضد حكومت مأمون شورش نمودند، به طورى كه حاكم نصب شده از طرف او على بن عيسى طلحى را از قم اخراج كردند.
طلحى به بغداد رفت و ماجرا را به مأمون گزارش داد، مأمون عبدالرحمن بن مفلج ترك را همراه سپاهى به قم فرستاد، مردم از ورود او به شهر جلوگيرى كردند، ولى او شبانه وارد قلعه قم شد، و سران شورشى را كشت و عدهاى را زندانى كرد و در اين گير و دار اكثر اهالى قم متوارى شدند.مردم آزاده و مبارز قم، پس از مأمون، با ساير خلفاى ستمگر عباسى نيز درگير شدند، و در اين راه فداكارىها نمودند و بسيارى از آنها به شهادت رسيدند.(65)
اين حوادث بيانگر آن است كه قم در همان قرن دوم و سوم، شهر قيام و خون بوده، و خيزش و قيام بر ضد ستمگران كه همان معنى واژه قم است، از همان وقت به بغداد به بعد همچنان ادامه داشته است.
ارتباط و همسبتگى و علاقه مردم قم با خاندان نبوت به قدرى بود كه مأمون هنگام واگذارى مقام ولايت عهدى به حضرت رضا (عليه السلام) گفت:
ما اجدا احدا يعيننى على عذا الامر، لقد همت ان اجعل اهل قم شعارى و دثارى؛
كسى را نمىيابم كه در اين كار (واگذار ولايت عهدى به امام رضا (عليه السلام) مرا يارى كند، تصميم قطعى گرفتهام مردم قم را ياران باطنى و ظاهرى خود قرار دهم.(66)
در ماجراى كشمكش مردم قم با هارون و سپس با مأمون، كه قبلا به طور كوتاه سخن به ميان آمد، مأمون ناچار شد كه حكومت قم را به هرثمه كه از رجال بزرگ و با نفوذ شيعه بود، واگذار كند، تا به اين وسيله مردم قم را از خود راضى نگهدارد.
همچنين مقتدر (هيجدهمين خليفه عباسى) در سال 296 هجرى قمرى، حسين بن حمدان را كه از شيعيان با نفوذ و توانمند بود، و سالها با بنى عباس مبارزه كرده بود، حاكم قم نمود.
علامه اربلى در كشف الغمه نقل مىكند: حسين بن حمدان گفت: كار اهل قم بر خليفه دشوار شد، زيرا خليفه هر كس را مىفرستاد، اهل قم با او مىجنگيدند، تا اينكه خليفه مرا همراه سپاهى به قم فرستاد، برخلاف انتظار، اهل قم به استقبال من آمدند، و گفتند: ما با كسى جنگ مىكنيم كه با مذهبمان مخالف باشد، و چون تو با ما هم مذهب هستى (تشيع آل حمدان، معروف است) ميان ما و تو اختلافى نيست.(67)
كوتاه سخن آن كه: مردم قم از همان آغاز ورود اسلام به اين شهر، از علاقمندان استوار خاندان پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم)بودند و در همان عصر به عنوان شيعه متصلب و محكم، شهرت داشتند، آنها در زمان امام (عليه السلام) آنچه ملك و باغ داشتند حتى بعضى از آنها خانه خود را وقف امامان (عليهم السلام) كردند، و هر سال خمس اموال خود را براى امامان (عليهم السلام) مىفرستادند، به آل على (عليه السلام) احترام بسيار مىنمودند، به طورى كه قم پناهگاه آل على (عليه السلام) بود، از اين رو تعداد امامزادگانى كه به قم آمدهاند، از همه جا بيشتر است.
ارتباط اهل قم با امام صادق، امام كاظم، امام رضا، امام جواد، امام هادى (عليه السلام) و امام حسن عسكرى (عليه السلام) و ناحيه مقدسه، در پيشانى تاريخ تشيع در قرن دوم و سوم هجرى قمرى، مىدرخشيد. در اينجا نظر شما را به ذكر چند نمونه جلب مىكنم:
محمد بن سهل قمى مىگويد: در سفر حج به مدينه رفتم و در آنجا به محضر امام جواد (عليه السلام) رسيدم، خواستم لباسى از آن حضرت براى پوشيدن و تبرك، درخواست كنم، فرصتى به دست نيامد، با آن حضرت خداحافظى كردم و از خانه او بيرون آمدم، تصميم گرفتم در اين مورد نامهاى براى آن حضرت بنويسم، به مسجد رفتم و پس از انجام دو ركعت نماز و استخاره به قلبم آمد كه نامه را نفرستم، نامه را پاره كرده و از مدينه بيرون آمده و همراه كاروان به سوى قم روانه شدم، در مسير راه ناگهان شخصى به ميان كاروان آمد و پرسيد: محمد بن سهل كيست؟
نزدش رفتم و گفتم من هستم لباسى كه در ميان دستمالى بود، به من داد و گفت: مولاى تو امام جواد (عليه السلام) اين لباس را براى تو فرستاده است. نگاه كردم ديدم دو لباس مرغوب و نرم است، آن لباسها را همراه خود بردم. محمد بن سهل آن لباسها را تا آخر عمر نگه داشت، وقتى كه از دنيا رفت، پسرش احمد، با همان دو لباس، بدن او را كفن كرد.(68)
مردم قم در همان عصر امامهاى (عليه السلام) كه شديدترين عصر اختناق بود، خود را به شهر سامرا مىرساندند، و اموالى را به محضر آن حضرت برده و روابط خود را با امام خود برقرار مىساختند.
اين موضوع به متوكل دهمين طاغوت عباسى گزارش داده شد، او با وزيرش فتح بن خاقان، در اين امور به گفتگو پرداخت، فتح بن خاقان شخصى به نام ابو موسى را مأمور مخفى بازرسى و گزارش نمود.
ابو موسى خود را به عنوان يكى از علاقهمندان به امام هادى (عليه السلام) وانمود كرد، و به محضر آن حضرت رفت و آمد مىنمود، امام هادى (عليه السلام) كه از پشت پرده خبر داشت، روزى به او فرمود: اى ابوموسى! همين امشب مال را مىآورند.
ابوموسى شب را در خانه امام ماند، نيمههاى شب، امام به ابوموسى فرمود: آن مرد قمى مال را آورد، ولى مأمور خدمتكار (طاغوت از رسيدن آن به دست من جلوگيرى كرد...(69)
آبه كه امروز به آن آوه مىگويند روستاى بزرگى در نزديك ساوه است، غالب مردم آنجا در عصر امام حسن عسكرى (عليه السلام) شيعه بودند، قم نيز مركز رفت و آمد شيعيان بود، امام حسن عسكرى (عليه السلام) كه با مردم قم و آوه ارتباط داشت، نامهاى براى آنها مىفرستد كه هم نامه تشكر از آنها است، و هم هشدارى به آنها در مورد اتحاد و به هم پيوستگى، و دلگرمى به آنها است، در آن نامه چنين آمده است:
خداوند متعال با وجود لطف و عنايتش، با فرستادن پيامبر اسلام (صلى الله و عليه و آله و سلم)به عنوان مژده بخش و هشدار دهنده، بر مردم منت نهاد، و شما را به پذيرش دينش توفيق داد و با هدايتش گرامى داشت، و بذر محبت و دوستى خاندان پيامبر را در قلوب گذشتگان و آيندگان شما در سرزمين اطاعتش كاشت، آنها كه از ميان شما رفتند به نجات و سعادت ريدند، و ميوههاى كردار نيك خود را چيدند و به پاداش اعمالشان نايل شدند.
اى مردم! همواره اراده و نيت ما، استوار و محكم است، و روان ما به افكار نيك و پاك و شما آرام است، و پيوند قرابت بين ما و شما پر توان است كه چنين پيوندى از سفارشهاى گذشتگان ما و شما است.
پيمانى است كه بر عهده جوانان ما و پيران شما برقرار است، و همواره با اعتقاد واحد و به هم پيوستگى، محكم هستيم، چرا كه خداوند اين ارتباط تنگاتنگ و ناگسستنى را بين ما برقرار نموده است، چنان كه عالم (اشاره به اما صادق يا امام باقر) مىفرمايد:
المومن اخو المومن لامه و ابيه مومن برادر پدر و مادرى مومن است.(70)
از اين نامه به خوبى آشكار است كه امام حسن عسكرى (عليه السلام) با مردم قم ارتباط داشته،
و آنها را از شيعيان و طرفداران خود مىدانسته، و پيمان محكمى بين آن حضرت و مردم قم برقرار بوده است.
نامه امام حسن عسكرى (عليه السلام) به على بن بابويه، فقيه و مرجع قم (كه بعدا در پيشينه تاريخى حوزه علميه قم بيان مىشود) نيز گواه ديگرى بر اين مطلب است.
چند روز قبل از شهادت امام يازدهم حضرت حسن عسكرى (عليه السلام)، آن حضرت به خادم خود ابوالاديان نامههايى داد و به او فرمود: اين نامهها را به مدائن ببر، و به فلان و فلان و... برسان، پس از پانزده روز كه به شهر سامرا بازگشتى، صداى گريه از خانه من مىشنوى و خواهى فهميد كه من از دنيا رفتهام.
ابوالاديان مىگويد: عرض كردم: اگر چنين اتفاقى رخ داد، به چه كسى به عنوان امام مراجعه كنم؟
فرمود: آن كسى كه جواب نامهها را از تو مطالبه مىكند، امام بعد از من است.
گفتم: نشانه ديگرى ذكر كن.
فرمود: آن كسى كه بر جنازه من نماز مىخواند.
گفتم نشانه ديگر ذكر كن.
فرمود: آن كس كه از محتواى هميان، خبر مىدهد.
شكوه ملكوتى آن حضرت، مانع شد كه نشانههاى ديگر بپرسم، به سوى مدائن سفر كردم، و نامه امام حسن عسكرى (عليه السلام) را به صاحبانشان دادم و جواب نامهها را گرفتم و روز پانزدهم به سامرا بازگشتم، صداى گريه از خانه امام حسن (عليه السلام) شنيدم، به آنجا رفتم، ناگاه جعفر كذاب (برادر امام حسن عسكرى) را ديدم كه شيعيان به گرد او اجتماع كردهاند و به او به عنوان امام بعد از امام حسن (عليه السلام) تبرك مىگويند. با خود گفتم، اگر اين شخص، امام شود، مقام امامت لكه دار مىگردد، زيرا من جعفر كذاب را مىشناختم كه شرابخوار و قمار باز بود و همواره با آلات لهو سر و كار داشت، نزد او رفتم و تسليت و تبريك گفتم، هيچ سوالى از من نكرد.
سپس خادم خانه و به نام عقيده نزد جعفر آمد و گفت: اى آقاى من، بر جنازه برادرت، كفن پوشيده شد، بيا بر آن نماز بخوان.
جعفر با جمعى از همراهان، كنار جنازه براى نماز آمدند، همين كه جعفر آماده شد، ناگاه كودكى از دورن خانه بيرون آمد، و رداى جعفر را گرفت و به عقب كشيد و فرمود: اى عمو! عقب بيا كه من سزاوارتر به نماز بر جنازه پدرم هستم!
جعفر كنار آمد، و آن كودك، بر جنازه نماز خواند، بعد نماز به من فرمود: جواب نامهها را به من بده، آنها را به آن حضرت دادم، با خود گفتم: اين دومين نشانه صدق امامت اين كودك، ولى يك نشانه ديگر؛ (اطلاع از محتواى هميان) باقى مانده بود... در همان ايام كه ما در سوگ امام حسن عزادار بوديم، ناگاه ديديم جمعى از مردم قم به سامرا آمدند، و جوياى امام حسن (عليه السلام) شدند، فهميدند كه امام حسن (عليه السلام) از دنيا رفته است، حاضران، آنها را به جعفر كذاب، راهنمايى كردند.
گروه قمى نزد جعفر آمده و سلام كردند و تسليت و تبريك گفتند، سپس گفتند: همراه ما اموال و نامههايى است بگو اين اموال و نامهها از كيست؟!
جعفر، عصبانى شد و از شدت ناراحتى، لباسهايش را تكان مىداد و مىگفت: اينها از من مىخواهند كه از غيب خبر بدهم.
در اين هنگام، خدمتكار از دو خانه (از نزد حضرت مهدى (عليه السلام) بيرون آمد به گروهى قمى گفت: در نزد شما نامههاى فلانى و فلانى و... است، و در ميان هميان هزار دينار وجود دارد و گفتند: آن كسى كه تو را نزد ما فرستاد، تا به سوال ما پاسخ بدهى، امام بر حق همان است.(71)
فرماندارانى كه از طرف خلفاى عباسى براى قم تعيين مىشدند، مردم قم آنها را نمىپذيرفتند، مگر اين كه شيعه باشد، از اين رو خلفا معمولا افرادى را به عنوان فرماندار به قم مىفرستادند كه شيعه باشند، يكى از اين موارد فرستادن شخصى به نام حسين از طرف خليفه وقت (در عصر محمد بن عثمان دومين نايب خاص امام زمان - عج) بود، او مىگويد از بغداد به سوى قم حركت كردم، پيش خود فكر مىكردم براى جنگ با مردم قم مىروم ولى وقتى كه به نزديك قم رسيدم، گروهى از مردم به قم به استقبال من آمدند و گفتند: ما با كسى مىجنگيديم كه از نظر مذهب با ما مخالف بود، ولى چون تو با ما موافق هستى، با تو جنگ نداريم، و اينك وارد شهر شو، و هر گونه كه مىخواهى، امور قم را تدبير و اداره كن.
حسين مىگويد: وارد قم شدم، به ناهنجارىهاى قم سر و سامان دادم، و مردم از من راضى بودند، وضع مالى و حال من نيز خوب شد، ولى حاسدان در نزد خليفه از من بدگويى كردند، خليفه نيز مرا (كه در مذهب تشيع و طرفدار مردم قم بودم) از فرماندارى عزل كرد. به بغداد بازگشتم، در آنجا محمد بن عثمان عمرى (نايب خاص دوم امام زمان - عج) به ديدار من آمد... و خمس اموالهم را به او دادم.
و از شك و ترديدى كه قبلا نسبت به ناحيه مقدسه امام عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف)داشتم، بيرون آمدم و به حقانيت آن اطمينان يافتم(72).
بىشك در جهان اسلام به خصوص در تاريخ تشيع، يكى از پديدههاى مهم و بزرگى كه نمىتوان براى آن نظيرى يافت، پديده حوزه علميه قم است كه تا كنون منشأ آثار و بركات عظيم و بسيارى شده، و موجب تحولات علمى، فرهنگى و سياسى ريشه دار و فراگيرى گشته است، از اين رو شايسته است كه همواره مورد توجه قرار گيرد و مسلمانان جهان، با اين حوزه عظيم و آثار آن آشنا باشند.
در اين فرصت براى آشنايى گذار با حوزه علميه قم، بر آن شديم كه در اين راستا به ذكر و تحرير سه موضوع مهم زير بپردازيم، تا رهگشاى سازنده براى شناخت اين منبع عظيم و فرهنگ ساز تشيع راستين، و اسلام ناب باشد:
1- دور نمايى از پيشينه تاريخى حوزه علميه قم، از عصر امام صادق (عليه السلام) تا كنون.
2- نظرى به آثار درخشان حوزه و فرزانگان برخاسته از آن.
3- نگاهى بر تحولات برجسته فرهنگى، اجتماعى و سياسى حوزه. هر يك از موضوعات فوق، در اينجا به طور اختصار و فشرده، مورد برسى قرار گرفته است، به اميد آنكه در فرصت ديگر، در اين راستا به طور مشروح سخن به ميان آيد.
مطابق متون و شواهد تاريخى، چنان كه گفتيم، مردم قم مقارن ظهور اسلام پيرو آيين زرتشت بودهاند.
سرزمين قم در سال 23 هجرى قمرى در آخرين سال زندگى عمر، خليفه دوم، به دست مسلمانان فتح شد.
بلاذرى و اعثم كوفى و حسن بن محمد بن حسن قمى مولف تاريخ قديم قم(73) تصريح كردهاند كه شهر قم در سال 23 هجرى به دست مسلمانان به سردارى ابو موسى اشعرى، فتح شد.(74)
در مورد آغاز تشيع مردم قم، گرچه نويسندگان به پيروى از نويسنده تاريخ قديم قم، و به پيروى از ياقوت حموى نويسنده معجم البلدان، آغاز تشيع مردم قم را به تاريخ پس از ورود اشعرىها به قم (در حدود سال 83 هجرى قمرى) دانستهاند، ولى متون و قراين تاريخى نشان مىدهد كه قم قبل از ورود اشعرىها مركز رفت و آمد و جنب و جوش شيعيان و تابعان و قاريان و مفسران قرآن، و پارسيان معروف تشيع مانند سعيد بن جبير و كميل بن زياد بوده است (چنان كه خاطر نشان مىشود) و مردم قم دوستدار خاندان نبوت بودهاند.
بر همين اساس، كسانى كه در برابر حاكمان جبار اموى، پرچم مخالفت برمى افراشتند به قم و كاشان آمده و از مردم قم و كاشان استمداد مىكردند، از جمله در سال 77 هجرى مطرف بن مغيره بن شيعه در راه مبارزه با حجاج بن يوسف ثقفى استاندار خون آشام عراق منصوب از جانب عبدالملك (پنجمين خليفه اموى)، به قم و كاشان براى استمداد از مردم آمد، و مردم قم به گرد او اجتماع كردند.(75)
نيز از متون تاريخ فهميده مىشود كه هنگام قيام مختار (در سالهاى 66 و 67 هجرى قمرى) جمعى از شيعيان بنى اسد از كوفه به قم آمدند، و در قريه جمكران سكونت نمودند، و سرزمين قم و اطراف آن، پناهگاه خوبى براى آنها بود.(76)
و نيز در حدود سال 83 هجرى، عبدالرحمن بن محمد بن اشعث بن قيس حاكم سيستان با اينكه از جانب حجاج، نصب شده بود، بر ضد او شورش كرد، ولى شورش او با شكست روبرو شد، در اين هنگام هفده نفر از علماى تابعين و شيعيان برجسته و پارسا، كه از جمله آنها كميل بن زياد و سعيد بن جبير بودند، به سوى قم روانه شدند، و در جمكران نزد بنى اسد سكونت نمودند.(77)